تبليغاتX
مسافر

از اول كودكي اين توفيق بسيار بزرگ رو در زندگي داشتم كه توي خونمون هميشه صداي ديمبيل و ديمبو ميوومد يعني از صبح كه چشامو باز مي‌كردم تا وقت خواب در بيشتر مواقع يكي از اعضاي خونه مشغول گوش دادن به ساز و آواز بود. حالا نوع و كيفيت اوونا رو كار ندارم اما خونمون پر موسيقي بود. وقتي ضبط خاموش بود مامانم آهنگاي قديميو زمزمه مي‌كرد. باور كنيد چند تا از آهنگا رو از بس مامانم خوند من حفط شدم و تا حالا هم ازبرم.

يه كم كه بزرگ‌تر شدم بدون اينكه خودم بدونم يهو ديدم توي موسيقي غرق شدم. همين حالا هم هر گوشه از خونه ما دستتو دراز بكني مي‌توني يك نوار يا لوح فشرده صيد بكني. بخصوص اينكه از آخراي نوجواني با شاهرخ دوست شدم كه واقعا خوره موسيقيه و موسيقي گوش دادن بهترين لذت زندگي من شد براي هميشه.

چند بار رفتم سراغ ياد گرفتن ساز اما از اوونجائي كه همه آدم‌هاي بزرگ ( از نظر حجم البته) تنبل تشريف دارن كلا آموختن ساز رو كنار گذاشتم و به مطالعه موردي درباره موسيقي بسنده فرموديم. شاهرخ هم از اين قاعده پيروي كرد و الان يك گيتار به چه گندگي فضاي اتاقش رو اشغال كرده الكي.

وقتي من شروع كردم به جمع كردن كلكسيون به شكل حرفه‌اي هنوز نه از لوح فشرده ( همون سي دي) خبري بود و نه از ساسي مانكن. اما من همه چي گوش مي‌دادم از كمل و كريس دي برگ وسلين ديون بگير تا كيتارو و ژان ميشل ژارو ونجليس و شولز. پينك فلويد و كوئين .... از كلاسيك تا سنتي خودمون. از شهرام ناظري و اوون كاراي قديمي افتخاري تا بالاخره استاد هميشگي موسيقي و يگانه علاقه من در تمام لحظات زندگي يعني استاد شجريان كه به هزار دليل جزو ارادتمندان خاصش هستم.

هر موسيقي يك خاطره دارد. خيلي از اوون‌ها در گردشهاي شبانه شكل گرفته و يا توي لحظات خاص و عشقولانه زندگي و يا لحظات گرمي كه توي خونه گذروندم و ... و يا دوستي بهم معرفي كرده و بنابراين هر موسيقي به خودش كلي قصه و خاطره چسبونده.

چند روز پيش داشتم يكي از كاراي گروه معروف ace of base  رو گوش مي دادم( مي دونين  كه اصالتا سوئدي بودند و توي دهه 90 به اوج خودشون رسيدند و بعد هم متلاشي شدند. انگليسي رو خيلي خوب  و سليس
مي‌خوندند و ما هميشه از سنگيني و وقار دو تاخانم خوشگل اين گروه خوشمون ميومد). ياد دوست كوچ كردم افتادم كه چقدر من و اوون با هم به موسيقي‌هاي اين گروه گوش داديم. دوستي كه اين روزها يك كم از كوتاهي من در برقراري ارتباط دلخوره و من هم از دلخوري اوون اصلا خوشحال نيستم.  بي اختيار ياد اوون همه خاطره خوب افتادم و اشك توي چشمام جمع شد و اوون احساس مشترك رو مزمزه كردم و توي دلم به اوون دوست گفتم: دوست عزيز اگرچه من كلا متهم هستم در همه زمينه‌ها، اما مطمئن باش كسي مثل من به خاطره‌ها و يادها و عشق‌ها و .. وفادار نمونده و اگر موسيقي تنها لذت همه لحظات زندگيم بوده وفاداري تنها خصوصيتيه كه حتي در كمال تواضع هم نمي‌تونم اوون رو در وجود خودم انكار بكنم.

و براي اينكه هيچ كس متوجه نشه تو كي هستي اگه هنوز آنفولانزاي خوكي نگرفتي از طرف من فرزاد را ببوس

 

پي نوشت:‌نمي دونم چرا تا حالا توي وبلاگ راجع به موسيقي ننوشتم. اما حتما خواهم نوشت . حتما

پي نوشت ديگر : عنوان اين پست از يكي از كارهاي گروه  ace if base  اقتباس شده و هيچ ربطي به فعل حرام بوسيدن نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:40  توسط صادق | 
من خواب بودم

نه مثل خوابهاي گرم تابستان كه سينه كش روز را هق هق زنان مي پيمايند

نه؛

مانند خوابهاي سراسيمه پائيز

كه تا چشم باز مي كني زندگي رنگ ديگريست

لرزشي گلهاي بالشم را هراسان مي كرد

اين صداي بي تابي قلبم بود

چشمانم را گشودم

تو نبودي

و درختان امتداد رفتنت را رنگباران كرده بودند

...

پائيز پر از رنگ است

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:12  توسط صادق | 

دستت به روی شانه ام مماس می شود

و در خیال می پرسی

این روزها چگونه می گذرد؟

گرم است گرم

می گویم و بی اختیار

حس آب سرد روی تنم شره می کند

گرما را

سرما را

حتی غم را چاره ای هست

هنوز دستت بر روی شانه من است

در خیال..

آرام زمزمه می کنم

تنها تنهائیست که بی انتهاست

ببین چقدر به شعر نزدیکم 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 7:43  توسط صادق | 

آدمي كه يك دوست خوب و اهل مطالعه داره كه وقتي روي مبل‌هاي خانه او لم داده مي تونه دستش رو به هر سمتي دراز بكنه و يك كتاب برداره، توي اين تابستون سگ مصب ديگه نيازي به بادبزن نداره.

آدمي كه يك برادر با نمك كپل مپل داره كه هر وقت اونو مي‌چلونه كلي احساس خوشبختي مي‌كنه و يه خواهر شيطون كه تاس‌كباب و كشك بادمجون رو از شاتوبريان رستوران هتل ريتز پاريس بهتر درست مي‌كنه معلومه كه يهو مي‌ره روي ترازو و مي‌بينه 100 كيلو وزن داره از خوشي.

آدمي كه با يك زوج خوشبخت جوان دوسته كه سر ميز چند جور مشروب رو با هم قاطي مي‌كنن و معدشون به هم مي ريزه و اونو مجبور مي‌كنن ماست و خيار و خيارشور و زيتون و چيپس رو با بادام و پسته قاطي بكنه و با چاشني محسن نامجو بخوره معلومه كه كلا براي مستي به هيچ كدوم از مسكرات احتياج نداره.

حالا همين آدم وقتي يه دوست كنجكاو داره كه از اوون ور دنيا هر روز زنگ مي‌زنه و به راحتي ميشه ازش آمار مرگ و مير و عروسي و بله برون و ختنه سوران و ... رو توي ايران گرفت چه نيازي داره اصلا از خونه بيرون بياد . اون هم وسط اين بادهاي پر از گردو غبار كه نوبر امساله ( سعی کردم مال تو سیاسی نشه دوست عزیز )

از همه مهم تر وقتي چنين شخصي يه رفيق فابريك داره كه چهارده ساله كه همه چيزشون رو با هم تنظيم مي‌كنن حتي صداي ضربان قلبشونو و الان كه به اندازه سه تا و نصفي نصف‌النهار به اين بزرگي با هم فاصله دارند هنوز با هم چائي مي‌خورند و يك موسيقي رو زمزمه مي كنند و روزي يك بار (البته اگه بشه رفت توي ايميل ياهو)، به همديگه كلي فحش و فضيحت عاشقونه مي‌دهند و بعد هم يك خروار درد و دل با هم مي‌كنند چه نيازي داره كه غمش رو با كسي در ميون بگذاره اصلا مگه ديگه غمي ميمونه ؟ (‌ آي جسم كيهاني من كجائي؟)

و دست آخر اينكه

آدمي با اين همه مشخصات كه خدمتتون عرض شد وقتي دوجين دوست خوب و خوش ذوق اينترنتي داره كه توي نوشته‌هاشون اين همه حرف خوب ( و البته جسارتا تكراري) ميشه پيدا كرد مگه مرض داره وبلاگش رو تند تند به‌روز بكنه تا مشت خاليش پيش همه باز بشه .

پينوشت: به رغم گرمي هوا، دستتون رو دراز بكنين خوشبختي تو چنگتونه به جان خودم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:21  توسط صادق | 

اگر چه سال‌هاست كه همچون غريقي در درياي بينهايت بخششت غوطه مي‌خورم

اما

مرا به خاطر شكوه‌هاي پنهانيم ببخش

مرا ببخش كه در هنگام درد

لحظه‌اي، حتي لحظه‌اي تو را فراموش مي‌كنم

و حضور دست مهربانت را بر شانه‌هاي خسته‌ام احساس نمي‌كنم

فراموشي زندان من است.

مرا ببخش كه با  ديدن لبخند كودك افسرده‌اي

شادماني‌ام را به رخت مي‌كشم

و مهربانيم را با مهربانيت مقايسه مي‌كنم

ببخش مرا اگر در مسير نغمه‌هاي روحبخش

غرور راه را بر اشك چشمانم مي‌بندد

غرور هديه گذر زمانه است

مرا به خاطر گلدان سروناز خانه

كه اين روزها در حال پژمردن است ببخش

و فراموش كن كه گاهي با خواهرم بلند حرف مي زنم

مرا ببخش

كه ملتمس بخشش تو ام

و چون كودكي سر به هوا

لبخندهاي مهربانت را هنگام سقوط بر روي زانوانم نمي بينم

اگر چه سال‌هاست كه همچون غريقي در درياي بينهايت بخششت غوطه مي‌خورم

اما

مرا به خاطر شكوه‌هاي پنهانيم ببخش

بخشش تجلي وجود توست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:43  توسط صادق | 

سلام. عیدتون مبارک

بالاخره بعد از کلی انتظار سال قدیم سرآمد و نوبت سال جدید رسید. من خودم 365 روز انتظار اوومدن این سال رو کشیدم.

از شما چه پنهون این چند روز اخیر بدجوری افتاده بودم توی کتابای طالع بینی ببینم امسال که سال گاو هست طالع ما مدد می کنه یا مثل سال قبل هشتمون گروی هفتمونه. با چند تا از رمال های بزرگ مملکت هم تماس گرفتم. کتابای طالع بینی سایر اقوام عالم رو خوندم. دیدم چینی ها به مناسبت حلول این سال خجسته چه بشکن بشکنی راه انداختند و هندی ها هم که از خوشی عربی میرقصند، و در بلاد کفر که اصلا به این چیزها اعتقادی ندارند هم حساب امسال رو از بقیه وقتای دیگه ی خدا جدا کردند و خلاصه امسال از اوون سال هاست که در همه جای دنیا به خاطر گاو بودنش جشن می گیرند. وزیر آموزش و پرورش اسپانیا دستور داده در همه مدارس هفته ای دو ساعت کلاس گاوبازی اجباری بگذارند و هندی ها تا آخر سال قراره به میمنت گاو بودن گاو چند تا جشن بزرگ بگیرند.

می بینید چه خبره همه جا؟ واقعا حیفه که ما که در زمینه گاو  پیشکسوت هستیم دست روی دست بگذاریم و این اتفاق بزرگ رو نادیده بگیریم و به روی خودمون نیاریم که گاو رو باید گرامی داشت.

البته ممکن است دست هائی پشت پرده باشند که نگذارند ما در بزرگداشت گاو سنگ تمام بگذاریم اما این آدمای نادان در خواب خرگوشی به سر می برند و نمی دونند که ما اصولا گرامی داشتن گاو توی خونمونه و نخواهیم گذاشت حتی یک ذره از این فیض عظیم این طرف و اوون طرف پخش بشه.

اتفاقا در اینجا همه چیز برای گرامی داشتن این سال خجسته آماده است می گید نه سیاحت بکنید:

واقعا در کجای دنیا مردم در حین رانندگی  مثل ما منزلت گاو رو رعایت می کنند؟ خود شما چند بار در حین رانندگی مجبور می شین اسم گاو رو ببرین ؟ یک بار یه مهمون خارجی داشتم از بس توی خیابون گفتم گاو فکر کرد ما هم مثل سیک های هندی هستیم و روزی چند بار باید اسم گاو رو ببریم.

بازی تیم ملی رو دیدین جلوی تیم عربستان؟ من مطمئنم که نصف مردم ایران در آخر بازی یاد گاو نه من شیر دوش افتادند.

توی رفتارهای اجتماعی هم  که واقعن نگو. تعارف های الکی و قرو فرهای دولکی. مثلا ما توی کوچمون یک همسایه و دوست قدیمی و بسیار خوش نام داریم که واقعا بعضی کاراش عجیب و غریبه . وقتی به جائی دعوتش می کنند و تازه براش جا هم باز می کنند اولش مثل گاو ناز می کند و بعد یکباره مثل گاو سرش رو می اندازه زیر بدون اجازه  میاد تو.

  اینها که گفتم یک نکته از هزاران بود. اصلا به نظر من اسم همه سال ها رو باید بگذاریم سال گاو. امسال سال گاو پارسال سال گاو سال بعد سال گاو و حالا حالاها سال گاو. ( البته با اجازه حیوانات دیگرمثل ...) .

منو ببخشید که این قدر جوگیر شدم. منظورم از همه این حرفا این بود که بگم سال عوض شده و اینجا ایران و بهترین سرزمین دنیاست و امسال سال هرچی که باشه امیدوارم سال سرافرازی باشه واسمون و توی همه زمینه ها موفق باشیم . پس سال گاو به همه ایرانی ها مبارک باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:3  توسط صادق | 

زندگي جستجوئي است براي يافتن يك شعر گمشده

شعري كه تنها بيتي از آن را از رهگذاري شنيده ايم

رهگذري كه در امتداد كم رنگ صبح در بياباني عبور مي كرد

بياباني در هر گوشه اي از اين خاك فراخ

بياباني شايد در مسير پر نقش و نگار رود يانگ تسه

كه در گوشه‌اي از آن در معبدي دو راهب پير كنج عزلت گزيده اند

و تمام وردهاي جهان را هر روز يك بار مرور مي كنند

به اميد يافتن كلمه اي كه راه به آن سوي هستي برد

اما

نميدانند كه

زندگي تنها جستجو براي يافتن شعري است

شعري كه بيتي از آن را مي دانند

و بيت ديگرش شايد در مسجد بابري هندوستان در حال سجده است

و آن ديگر بيتش ميان آتش بوميان افريقائي مي سوزد

و بيت ديگرش همين جا كنار گوش ماست

و در سبزه زارهاي بي انتهاي شمال چون پروانه اي به دنبال يافتن گلي است

آري

زندگي يافتن شعري است كه درمسير زندگي گم شده

و تنها بيتي از آن را

رهگذاري در صبحگاهي در گوش ما زمزمه كرده است

رهگذاري كه ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:42  توسط صادق | 

سلام .

يادش به خير اوايل دوره جواني ( البته من حس مي‌كنم هنوز هم در همون اوايل هستم) يك سري چيزائي بدجور روي اعصاب من و دوستان نزديكم راه مي‌رفت. كلن با افه و قيافه‌گيري مشكل داشتيم. من و دوست نزديكم
( شاهرخ) وقتي با آدمائي كه قيافه مي‌گرفتند و يا ادا و اطوار زيادي داشتند برخورد مي‌كرديم حس مي‌كرديم يكي داره مخمون رو قلقلك مي‌ده. بعد كلي چرت و پرت بارشون مي‌كرديم و مي‌خنديديم. يكي از اوون افه‌هاي مسخره اين بود كه مثلا دوستي كه تازه اومده بود دانشگاه هي مي‌گفت درس دارم يا مي‌گفت كار دارم و يا اينكه سرم شلوغه. به‌همين دليل من هميشه از جمله سرم شلوغه و كار دارم حالم به هم مي‌خوره و هرگز هم دوست ندارم بگم سرم شلوغه ( چون واقعن هم شلوغ نيست). اما اما اما....

آدم حق داره بعضي اوقات مثل كلاف سردرگم باشه. حق داره گاهي اوقات قاطي بكنه حق داره زندگي رو بدون ماجراهاي گذشته و حال بگذرونه و اگر ماجرائي وجود داشته باشه اينقدر براش كم‌رنگ جلوه كنه كه اصلا ارزش يادآوري رو نداشته باشه ( البته به‌جر ماجراي افتادن وسط يخبندون كوه‌هاي دربند و در رفتن پا و كلي پياده‌روي روي پاي چلاق كه شايد يك وقتي نوشتمش). حق داره حوصله نداشته باشه. حق داره حالش از همه چيز به هم بخوره ( بخصوص از زمستوني كه برف نداره ...).

آره من دارم راجع به شخص شخيص خودم صحبت مي‌كنم و زندگي شديدن بي‌گندو بوي اين روزها. آهنگ تازه به بازار نيومده. فيلم قشنگ اكران نشده ( من جشنواره نرفتم). قصه قشنگ نخوندم. وبلاگ‌هاي مجاور پر شده از حرف‌هاي تكراري. اون دوست شماره هشتادو هفتمون خيلي بي راه نميگفت كه از 78 مي ناليد.

كار ما اين روزها به‌جز فعاليت‌هاي روزمره خلاصه شده در نشستن در كافي‌شاپ خانه هنرمندان و خوردن قهوه و چاي به ميزان بسيار زياد و گفتن حرفاي صدتا يه غاز.

و ديگر اينكه بعضي وقتا با خودم فكر مي‌كنم بايد نوع نگارش توي وبلاگ رو كمي عوض بكنم و يا لا اقل متنوع‌تر بنويسم و اين موضوع هم مزيد بر علت شد براي همه ننوشتن هاي اين روزها و شبها...

و البته يك روز يكي داشت واسه رفيقاش خالي مي‌بست. گفت من باهاس رئيس‌جمهور مي‌شدم اما نگذاشت. اصلا بايد استاد دانشگاه مي‌شدم نگذاشت. بايد دانشمند مي‌شدم نگذاشت. پرسيدند كي بوده اين نامردي كه نگذاشته تو پيشرفت بكني. گفت لاكردار تنبلي

و آخر اينكه خيلي مخلصيم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:47  توسط صادق | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:59  توسط صادق | 

كمي روي نردبان كهنه چوبي اين پا و آن پا مي‌كنم. سرم را بالا مي‌گيرم و به‌دنبال بقيه برگ‌‌هاي خشك مي‌گردم.

مي‌گويم تو برو سرما مي‌خوري. من خودم همه شاخه‌ها را مي‌تكانم.

مي‌گويد: نه به تو اعتمادي نيست، ‌مي‌ترسم از روي نردبان بيفتي.

چوب را به دست چپم مي‌دهم و غرغركنان ادامه مي‌دهم: ‌آخه چه اصراري است كه برگ هاي خشك شده را يكجا جمع كنيم و جارو بزنيم. بگذار باد خودش آنها را مي‌ريزد.

سكوت مي‌كند. سرم را برمي‌گردانم. صورتش گل انداخته است. انگار نه انگار كه چهل و پنج ساله است. چادر نمازش كمي كنار رفته و دامن كاموائي بلند گل بهي از زير آن پيداست.

مي گويم من و تو هر سال اين ماجرا را داريم. تو نمي‌گذاري حياط خانه‌مان با برگ‌هاي پائيزي رنگارنگ شود. يكبار بي‌خيال تميزي شو. بگذار حياط خانه خيال‌انگيز شود.

حس مي‌كنم رنگ چهره‌اش كمي عوض شده. با خنده دلنشيني مي‌گويد: ‌تو كارت را بكن پسر شاعر پيشه تنبل من و اينقدر بهانه نگير. آن شاخه بالائي را از جا نيندازي، ‌ببين آن را مي‌گويم. زود باش. و زير لب ادامه مي‌دهد
نمي‌خواهم حياط خانه‌ام پائيزي باشد، ‌هيچگاه.

گردنم را بالاتر مي‌گيرم، ‌و چوب را مي‌چرخانم. هرقدر تلاش مي‌كنم چوب به شاخه بالائي نمي‌رسد. سرم گيج مي‌رود. يك لحظه چشمانم را مي بندم. نمي‌دانم چقدر مي‌گذرد. انگار خيلي طول مي كشد، شايد هم چند لحظه. چشمانم را مي‌گشايم. پشت سرم را نگاه مي‌كنم. درختان حياط لخت لخت هستند. چند تا برگ خسته و بي‌رمق سوار باد شده‌اند و مي‌خواهند خودشان را به آن طرف حياط برسانند. درخت‌ها بي‌حوصله مرا نگاه مي‌كنند. مادرم نيست.
چقدر پائيزي است پائيز خانه ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:58  توسط صادق |